پژوهشكده تحقيقات اسلامى

132

تاريخ اسلام در عصر امامت امام على ( ع ) ( فارسي )

از اهل شاميم ، اكنون آنان به درماندگى و جزع افتاده‌اند . لازم است از فرصت استفاده كنيم و با آنان بجنگيم . » « عَمْرِ بنِ حَمِق » نيز برخاست و گفت : « اى اميرمؤمنان ! ما تو را بر باطل يارى نكرديم ؛ بلكه براى خدا و برپاداشتن حقّ ياريت كرديم ، فعلًا كار به آخر رسيده است و همهء ما تحت فرمان توايم . » « 1 » در برابر اين گروه « اشعث » ايستاد و گفت : « اى اميرمؤمنان ! ما امروز براى تو همان ياران ديروز هستيم ؛ ولى پايان كار ما چون آغاز آن نيست . هيچ كس دوست‌تر از من نسبت به مردم عراق و دشمن‌تر از من نسبت به شاميان نيست . دعوت آنان به كتاب خدا را بپذير ؛ زيرا تو بدان سزاوارتر از آنان هستى . مردم طالب بقا هستند و هلاكت را دوست ندارند . » اميرمؤمنان عليه السلام براى حفظ هماهنگى و خوددارى از برانگيختن سران ، در برابر خود ، نخست فرمود : « در اين قضيّه بايد فكر كرد » ولى پس از اينكه زمزمهء صلح را گوشه و كنار زياد شد ، فرمود : بندگان خدا ! من به پذيرفتن كتاب خدا از هر كس سزاوارترم ؛ ليكن معاويه و عمروعاص نه اهل دينند و نه اهل قرآن . . . سخن آنان كلمهء حقّى است كه غرض باطل از آن اراده مىشود . برافراشتن قرآن‌ها بر سر نيزه‌ها نه از روى معرفت و تعهّد بدان است كه از سر خدعه و نيرنگ و دستاويز ساختن است . شما تنها يك ساعت سرها و بازوان خود را به من بسپاريد ، حقّ به نتيجهء آشكار رسيده است و چيزى به بريده شدن ريشهء ستمگران نمانده است . » ولى « اشعث » كه ناديده گرفتن نظرش و يا محال دانستن آن برايش غيرقابل تحمّل بود ، به انتشار و رواج آن در ميان سپاهيان پرداخت و بيش از همه دربارهء ضرورت آتش بس سخن گفت . و اين در لحظاتى بود كه آسياب جنگ همچنان به دست مالك مىچرخيد و

--> ( 1 ) - وقعه صفين ، ص 482 - 483